بودم بدرود میگم،زیاد که جایی بمانم عادت میکنند به بودنم،عادی میشوم،بی ارزش،بی تفاوت،باید برم،دیگه
این بلاگفا جای موندن نیست،ارزش وقت صرف کردن رو نداره.
میرم جایی که قبلا فوتو بلاگم بود،تو وردپرس،اما الان دیگه اونجا هم مینویسم و هم عکس میذارم،نمیدونم
اونجا چقدر وفاداره ولی هرچی باشه از اینجا بهتره،از اینجایی که اگر نظرات شما و حسی رو که بهم میداد
رو ازش کم کنم دیگه هیچ خیری ازش ندیدم.توضیحات کاملتری رو تو بلاگی که دارم میرم نوشتم.
البته هنوز هم که دارم این کار رو میکنم دلم با اینجاست،خیلی بهش وابسته شدم،نمیدونم،شاید روزی برگردم.
میرم به این آدرس:
طبق روال عادی رفتم تئاتر شهر برای دیدن نمایش اتللو.
نمایش که توی سالن قشقایی بود.نمایشی که برنده بهترین کارگردانی و طراحی لباس از
جشنواره رو یدک میکشید.نمایش شروع شد و گوش هایم برای شنیدن دیالوگ تعطیل،تمام کار فرم بود و
حرکت و زحمت!به معنای واقعی بادی لنگویج.اقتباسی زیبا بود از نمایشنامه اتتلو،شکیپیر.
75 دقیقه میخکوب به صندلی ام بودم و حرکات سنگین بدن بازیگران رو نظاره میکردم،گاها تنم درد میگرفت
از حرکاتی که میدیدم،بازیگران با تمام وجود در خدمت غنای اثر بودن،از هیچ چیز دریغ نیمکردند،این رو میشد
از به زمین کوبوندن خودشون فهمید،از خود گذشتگی میکردند برای تماشاچی،برای اینکه چند سوایی که
در این سالن هست رو خوب بگذرونه،براش خاطره بشه،لذت ببره.میزانسنی بسیار کارآمد و نقش نور
و موسیقی در این کار رو نمیشه نادیده گرفت و همه به غایت عالی بود.
یکی دیگه از نمایشای خوبی بود که تو این چند روزه دیدم،در مورد بقیه خواهم نوشت،فعلا شما حتما برید
و این کار رو ببینید و از دست ندید،واقعا حیفه،همیشه میدونید اگه کاری بد باشه نمیگم برید و ببینید ولی
این کار عالیه و حتما برید و حتما ببینید و حتما بیاید و اینجا از لذت تماشای این نمایش بنویسید.
کارگردان:عاطفه تهرانی
بازیگران:مصطفی شب خوان،مینا حسین آبادی،کاوه قائمی،اشکان افشاریان،شیرین فرشباف،
عامر مسافر آستانه،لیلا حسینی،امیر امیری،سبا نازی انجیله.
عکاس:رضا موسوی....که متاسفانه در زمانی که من برای اجرا رفته بودم اونجا نبودند تا گپ و گفتی داشته
باشیم.
ردیف و شماره صندلی:ردیف 8 شماره 12
همین کافی که تا 5 صبح اونجا بودم،همه جا تاریک،همه گریه،غم،من،عکاسی،چه سوژه های نابی،
کلا خیلی آدم مذهبی نیستم ولی نمیدونم چرا اون دیشب رو انقدر دوست داشتم،انگار بودن کنار مرده ها
از بودن کنار خیلی از زنده ها بهتره،ساکت اند همشون،دستشون کوتاه،از روی خونشون هم رد بشی هیچی
بهت نمیگن،فقط از همشون عکسشون،اسمشون؛تاریخ تولدشون مونده،با یه دنیا خاطره که ازشون دارند.
بین قبرا راه میرفتم،بالا...پایین...بالاتر،همسطح،بی نام،بی عکس،قبرایی که شاید یک ساله حتی شسته
نشدن،شایدم بیشتر،من بودم و دوربینم و مرده ها و یه حس غریبی که هنوز تو وجودمه.دوستش دارم،
دوستشون دارم،بیشتر از خیلی ها.
*عکسها از خودم
خواهم گفت تا شما بخوانید که با من چه شد و من چکار کرده بودم،اگر حق با من نبود
همینطور سر به مهر خواهد ماند.
چند وقت پیش تصمیم گرفتم که برم نمایش کالیگولا و با دوستان تئاتری راهی شدیم.
نمایش در حال اجرا بود وقتی وارد سالن شدم و از همون لحظه ی ورود سعید چنگیزیان
داشت خدمت میکرد به نمایش.بازیگران در حال درست کردن خمیر بودند و درصد آماده سازی
خمیر که پیوسته توسط بازیگران پرسیده میشد کنایه ای ظریف به درصد پرشدن سالن برای شروع
اجرای نمایش بود.درصد آماده سازی خمیر یا همون تماشاچی ها به صد رسید و بلکم بیشتر و نمایش
شروع شد.دیالوگ های زیبا،بازیهای روان،میزانسنی که در عین سادگی بسیار کارآمد و انعطاف پذیر
بود و...از نقاط بارز این نمایش زیبا بود.و صد البته موسیقی کار در Taste of blood by Archive.موضوع
نمایش تا حد زیادی سیاسی بود،و نه سیاست جاری کشور خودمون که مثلا در روم اتفاق میافتاد!!ولی
با شباهت های زیادی که بعضی جاها حتی بازیگران رو مجبور به سانسور کردن دیالوگ های خودشون
میکرد.در پایان بگم که نمایش بسیار زیبایی بود و ارزش 160 دقیقه هم نفس شدن با بازیگر هارو داشت.
الان که این رو مینویسم نمیدونم هنوز کار اجرا میره یا نه ولی اگر اجرا میرفت حتما برید و ببینید و حتما
بیاید اینجا بنویسید که چطور بود.
نویسنده:آلبر کامو
طراح و کارگردان:همایون غنی زاده
بازیگران:صابر ابر،رضا بهبودی،سعید چنگیزیان (یا
فرشید شاسیته که در زمان اجرایی که من
رفته بودم از بخت خوبم سعید چنگیزیان بود)،
محسن حسینی،رامین سیاردشتی،،رامبد جوان،
فرزین صابونی،هنگامه قاضیانی،مهدی کوشکی،
حمید لطیفی،داریوش موفق.
سالن شماره یک مجموعه ایرانشهر.
ردیف 10 صندلی شماره 15.
عکس دوم از:آرش اسکویی
*با تشکر مبسوط از سرکار خانم سالومه موحد .
چندی پیش با یکی از دوستانم ایستگاه مترو امام خمینی(ع)!!بودیم که صحبت از نمایش
پروفسور بوبوس شد.صحبت بود که چقدر ستاره پسیانی و لیلی رشیدی روی مخ تماشاچی بودن
که ییهو من از جلوی دیوار تا دم سکوی قطار پیاده رفتم به صورت فشن شو.این روند ادامه
پیدا کرد تا جایی که دوستم هم اضافه شد به این روند.رفتم یه جای خلوت توی ایستگاه پیدا کردم و
بدون توجه به هیچکس در حال اجرای فشن با دوستم بودم.وسطای کار بود که فهمیدم دقیقا بالای
سرمون دوربین مدار بسته ی مترو!اینو که دیدم انرژیم دو برابر شد و دقیقا نگاهم رو دوخته بودم
توی لنز دوربین مدار بسته و میرفتم و برمیگشتم به صورت همون فشن.اینو بدونید اگه چند وقت دیگه
یه فیلمی چیزی اومد از این ژانر توی موبایلاتون به هیچ وجه من و دوستم نیستیم!! :)
این گذشت و برگشتم خونه و تا آخر شب تماما انرژی بودم و سرمست،از اثرات بعضی از این ناهنجاری
ها همین خوشی های وصف ناشدنی یه.خوشی هایی که با صد تا کراک و کوکاذین و ماری جوانا هم
حاصل نمیشه،عوارض جانبی هم نداره.
***

آخرین باری که رفته بودم برای دیدن نمایش توی سالن اصلی"منهای دو"یه صدایی گوشم رو نوازش میداد
صدایی که پری شب موقع خواب هم تو گوشم زنگ میزد،مطمئنم همتون واسه یه بارم که شده صداش رو
شنیدید،صدای پرینتر سوزنی اپسون،همون صدایی که میگه من برم سالن...ردیف...صندلی...
همون صدایی که انگار برا هممون نوستالژیه.نوستالژی من زمانیه که مامان توی اداره کار میکرد و من
بعد از مهد میرفتم پیشش.یدونه از این پرینترها توی اتاق کارش بود که همچنان که هنوزه صداش تو گوشمه.
پرینتری که انگار اصلا زمان براش مهم نیست،بهت میگه پشت شیشه گیشه وایسا و همین چند ساعتی
که اینجایی رو بیخیال همه چیز و همه کس و همه ی بدبختی هایی که ریخته رو سرت،بیخیال اینکه
دیگه از بیرون بودن حالت به هم میخوره،صدارو عشق کن.سالارو ببین اون بالا:دی
چند روز پیش باغ ملی نزدیک خانه هنرمندان ایستاده بودم که یه زن و شوهر شاید80 ساله دست
هم رو گرفته بودن و با هم راه میرفتند،خم بودند،بدون وابستگی هایی که اکثرا قشر مرفه جامعه برای
ظاهرسازی هم که شده انجام میدن،دو نفرشون مشخص بود که از طبقه متوسط جامعه بودن.دست هم رو
گرفته بودند و با سرعتی که میشه گفت 10 قدم در دقیقه راه میرفتند رسیدن به یه دیوار.مرد دست زن رو
محکم تر گرفت و با هم دوباره دور زدن،انگار که اصلا نه دیوار،نه راه،نه مردم،نه نفس،نه آفتاب،نه گرما و سرما،
نه نگاه تمسخر آمیز عده ای احمق،هیچکدوم براشون کمترین ارزشی نداشت و فقط اون چیزی که برا
جفتشون ارزش داشت وجودشون در کنار همدیگه و گرمای دستشهاشون بود.قلب هم.شاید فکر میکرد
داره کیلومترها با همسر زیبای خودش راه میره و انگار نه انگار که قدم هاش حتی از لاک پشت هم آهسته تر
بود.شاید جفتشون به این فکر میکردن که از همدیگه لذت ببرن و شاید فردایی نباشه که بتونه دست
کسی رو که دوستش داره بگیره.قدر لحظه رو میدونستن جفتشون،دوستشون داشتم و فکر کردم که من
هیچوقت نمیتون همچین آدمی باشم،خیلی سخته،همینه که ترجیح میدم همیشه فقط خودم باشم و خودم.
***چند وقت پیش از نمایش یک دقیقه سکوت برمیگشتم که یه دست فروش کتاب دیدم.وایسادم
و کتاب هارو دیدم و طبق روال عادی کتابی برداشتم .جای خالی سلوچ از محمود دولت آبادی رو
برداشتم و خریدم.اومدم خونه و نشستم کتاب رو خوندن.چند وقتی که سرم شلوغ بود و حتی وقت خوندن
بلاگ هارو نداشتم کتاب ها هم به خاک خوردن افتاده بود.تا اینکه چند روز پیش دوباره کتاب رو دست گرفتم
و شروع کردم.همینطور که داشتم میخوندم رسیدم صفحه ی 88 و ورق زدم که ادامه ی خوندن رو پی
بگیرم.دیدم که اصلا ادامه ی داستان به صفحه ی پیش هیچ ربطی نداره و مخم داشت گیری پاژ میکرد که
اِ،از این نویسنده همچین طرز پرداختی بعیده که فهمیدم به جای صفحه ی 89 دارم صفحه ی 97 رو میخونم.
این بود که از خوندن ادامه ی کتاب علی الحساب محروم شدم و از این بابت نفرین کردم دستفروش رو.
باشد که به زمین گرم بخوره،خدا نکنه!
*ثبت بالا از خودم.